X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
شنبه 29 خرداد 1395 @ 04:15 ق.ظ

که یار غمگسار نیست...

تیر از راه می رسد.. حالا نه اینکه خاطره ای در من زنده کند... یا مثلا ماه خاصی باشد.... فقط مثلا شاید بگویم هییییی قافله ی عمر... یا یک همچو چیزی.. که مثلا من خیلی شاعرم!!!

چیزی در من می میرد... چیزی در من مرده است... مثل جنین زیبایی که سقط کرده ام.... یا سقط شده... یا شاید مرده به دنیا امده.... جنین زیبای نازنینم..... برایش گوری.... سنگ قبری... چیزی نساخته ام...  یا پیرمرد فرتوتی که بنشیند و قران را غلط و با صوت دلخراشش بخواند و بگوید فاتحه مع الصلوات!!! یا شمعدانی ای رزی چیزی بالای سنگ قبرش نکاشته ام... اصلا چه میگویم.... کدام جنین؟؟؟ فقط چیزی در من مرده است.... مثل صدایی.... کلمه ای.... حرفی...  نفسی.... روحی... مثلا یک همچو چیزی.... نه غسالخانه ای دارد.... نه گوری دارد... نه مثلا پیرمرد فرتوتی که بر گورش قران بخواند.... نه گلی که پرپر کنم بر خاک مزارش.... نه جمعیتی سیاه پوش و گریان.... 


فقط چیزی در من مرده است.... مثل جنینی که سقط کرده ام.... یا قی کرده ام... یا یک همچو چیزی!


برقها رفته اند.... توی تاریکی مطلق چشمهایم خیره به سقف گرد و خشک و بی حالت.... چیزی در مغزم جرقه میزند.... تیر.... تیرماه بود... 11تیر!!!!


چیزی در من مرده است... مثلا جنینی... نفسی!!!!

چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 @ 03:16 ب.ظ

Nothing

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید/..
رمز عبور:
دوشنبه 10 اسفند 1394 @ 09:16 ق.ظ

*

امروز صبح برای خودم شمع روشن کرده امُ عودِ محبوبم با بویِ جنگلهایِ نمورِ شمال... امروز صبح تویِ آینه خندیده ام... موهایم را شانه کرده امُ گونه هایم را کمی سرخ... و مثل همیشه سرمه ی سیاهُ لبخندی باز... توی آینه خودم را نوازش کرده امُ بوسه ای آرام و شاد برای خودم... امروز به خودم یادآوری کرده ام که من زنده ام هنوز... و دخترک توی خانه هنوز راه می رودُ میخنددُ آواز میخواندُ رقصهایِ عجیبُ غریب میکند... هنوز کتری می جوشدُ من حتی هنوز برای نوشیدن یک لیوان چای بهاره یا حتی یک فنجانِ گنده لاته یا یک کاپِ کوچک قهوه ی ترکِ تلخِ دوست داشتنیِ غلیظم حق انتخاب دارم... امروز صبح گلدان ها را هرس کردمُ گلهایِ تازه هم کاشته ام. بعد زیر لب آرام آواز خواندم "گل گلدون من شکسته در باد" و با لبخندی آرامتر خواندم "تو بیا تا دلم نکرده فریاد" و گلهای تازه کاشتهُ تازه هرس شده را آب پاشی کرده ام.... امروز هوا بویِ نمه یِ بارانِ مهربانِ شمال دارد... دلم آرام و لبخندم آرام است... خانه را بوی عود پر کرده و شمع ها می سوزند.... من هنوز زنده امُ دخترک هنوز می خندد... دنیا را چه دیدی... شاید تو هم آمدی... می آیی... بهار در راه است... میلادم نزدیک... شاید برای خودم یک صندلیِ راکِ لهستانیِ کوچک هم بخرم... کتاب "چشمهایش" را دستم میگیرمُ برای نمیدانم چندمین بار میخوانمش... زندگی باید به همین سادگی باشد...

امروز همان زنی ام که باید باشم... بوی عودُ رقص شمعهایِ روشنُ لبخندِ آرامِ منُ خنده هایِ شادِ دخترک.

جمعه 7 اسفند 1394 @ 01:40 ب.ظ


از این چِراغ مُردِگی

از این بَر آب سوختَن

از این پَرنده کُشتن و 

از این قَفَس فُروختَن

چِگونِه گِریه سَرکُنم

که یار غَمگُسار نیست

مَرا به خانِه اَم بِبَر

که شَهر، شَهرِ یار نیست


چهارشنبه 5 اسفند 1394 @ 08:48 ق.ظ

وقتی که بد می شوم... یعنی دنیا تماااااام.... یعنی سیگار پشت سیگارهای ناشتا و اشکهای ناتمام و خلوتِ دلِ خودم و هی انتظار که بیایی و بگویی هی.... من هستم... همیشه هستم.

وقتی که بد می شوم خیالات ناتمام که موهایم را باز کوتاه کنم و ناخنهای سُرخم را بشکنم و خودم را تمام کنم.... که باز صدایت را بشنوم که بگویی من پشت در هستم... بیا و خودت را ول کن توی تمامِ آغوشم... که دست بردار از سرِ زنانگی ات...

وقتی که بد میشوم میدانم که گرگ پیرِ قصه های کهن افسانه ای بیش نبوده... که شاید همین بودنِ تو و همین صورت خیس و همین انگشتان لرزانم هم خیالیست موهوم... بعد باید باز تو زیر گوشم بگویی هیسسسسس هر چیزی هم که خیالات و اوهام باشد من همینجا هستم.... دستهایم را ببین... بعد شوخی کنی و بخندی و من عصبانی بشوم که چه وقتِ خندیدن؟؟؟

وقتی که بد میشوم هی بهانه میگیرم... هی میگویم من هیچ کس نیستم... من زنِ معمولی سا ه ای که شاید هیچ وقت نه زنِ تمامی بوده ام... نه مادرِ تمامی... نه انسانِ تمامی.... بعد بیایی توی بازوانت فشارم بدهی و بگویی:  قدِّ آغوشِ منی... نه زیادی نه کمی

بگویی زن ترین زنی هستم که میشناسی.. مادرترین مادر.. انسان ترین انسان. چشمهای تو همیشه مهربان می بینند.... وقتی که بد میشوم...


وقتی که بد میشوم فقط باید تو باشی. همین!

شنبه 19 دی 1394 @ 12:16 ب.ظ

تفکیر شَذَرمَذَر

من اسمش را گذاشته ام گوشت ارگانیک.. با آن بوی مزخرف و طعم فوق العاده اش.... مثل یک کدبانوی واقعی می اندازمش توی قابلمه مسی و با پیاز فراوان و روغن زعفرانی اعلا  تفتش میدهم... هی تفت می دهم و هی سیگارم را پک می زنم و هی لاک قرمز به ناخنهایم می زنم.... دوباره خوب بلند شده اند... بوی خوشی خانه را پر میکند... با بوی تند سیگارم... هود را میزنم تا صدای عتاب و خطاب کسی بلند نشود، و کسی، یعنی همان یک نفر اهل خانه! گوشت ارگانیک را با پیاز داغ زیر و رو میکنم... من اسمش را گذاشته ام گوشت ارگانیک.... مثلا وقتی توی فروشگاه چرخ دستی را می گردانیم و خرید می کنیم، می رود سمت یخچال گوشتها.. می گوید این یکی خیلی تازه است... لازم داریم؟ مثل عاشق ها بازویش را می گیرم و می گویم... نه لازم نداریم، هنوز گوشت ارگانیک داریم، و میخندم.... و یاد زن زیبایی می افتم که آنشب توی مهمانی گفت: خداکنه دخترت هم مثل خودت لوند بشه... گفتم من؟ من لوند نیستم... گفت هستی، لوند و شیک! و من مثل هر زن معمولی دیگری از این تعریف دلم قنج رفت و گیلاسم را سرکشیدم و توی دلم گفتم آب میوه ی شیرین مزخرف!!!! با خودم فکر میکنم الان  سارا می آید و اینها را می خواند و اسرار مگو میفهمد... زیرلب می گویم سارای لعنتی... خنده ام می گیرد و برایش می نویسم سارای لعنتی! آنلاین است و زود میخواند و می نویسد: هاها چرا؟؟؟ جوابش را می دهم: کوفت!... برایم شکلک می فرستد... 

گوشتهای ارگانیک با پیازها و سبزیها خوبِ خوب سرخ شده اند آب رویش می ریزم و لیموی عمانی و فلفل... سومین سیگارم به فیلتر رسیده ... لاک قرمز تمیز ومرتب روی ناخنهایم نشسته .... خانه را بوی زندگی گرفته... جلوی آینه می روم و موهای خیسم را سشوار می کشم... سرمه ی سیاه و موهای سیاه و ماتیک قرمز، عطر همیشگی را با فاصله روی خودم خالی میکنم... زنِ لوندِ توی آینه به من می خندد.... اشک توی چشمهایش را پاک می کنم و دست روی قلبش میکشم تا دردش کمی آرام بگیرد... شال قرمز را سرم می کنم و می روم پیش سارا... آنجا یک چیزهایی فرق دارد!


پنج‌شنبه 16 مهر 1394 @ 05:30 ب.ظ

چه! درونم تنهاست

بچه که بودم خیال می کردم آرزوی مرگ کسی را داشتن خیلی بد است. خیال می کردم آدمهای خیلی بد آرزوی مرگ دیگران را دارند... امروز در نیمه راه سی و شش سالگی آرزوی مرگ کسی را داشتم...
روی تخت قدیمی ام دراز کشیده ام... خیره به سقف... صدای نفسهای آرام دخترک توی گوشم می پیچد و آرزوی مرگ کسی را دارم... همین امروز در نیمه راه سی و شش سالگی... 
بچه که بودم خیال میکردم سی و شش سالگی خیلی زیاد است. خیال می کردم مانده تا سی و شش سالگی... خیال می کردم سی شش ساله ها خیلی پیر هستند... خیلی زن... خیلی همه چیزبلد... امروز در نیمه راه سی و شش سالگی می بینم آنقدرها هم پیر نیستم... آنقدرها هم زن نیستم... آنقدرها هم بلد نیستم
بچه که بودم خیال می کردم زن بودن خیلی ساده است... کار می کنی.... مهربانی می کنی... زندگی می کنی... عاشق می شوی... در آغوش می کشی... مادر می شوی... مهربانی می کنی... عاشق تر می شوی و هرگز آرزوی مرگ کسی را نمی کنی... چون کسی که آرزوی مرگ کسی را بکند آدم خیلی بدی است... 
امروز در نیمه راه سی و شش سالگی... کمی کار می کنم... کمی عشق ورزی می کنم... کمی مادری می کنم... می دانم که زندگی ساده نیست... آرزوی مرگ کسی را دارم... و خیال می کنم آنقدرها هم آدم بدی نیستم...
راستی! من مثل همیشه و هنوز زیاد گریه می کنم... فکر می کنم کسی که گریه می کند آنقدرها هم آدم بدی نباید باشد. هوم؟
شنبه 4 مهر 1394 @ 12:02 ب.ظ

خب! شاید شما این را بهتر از من می دانید:


زن خوب

زنیست  که  سکوت    می کند!!!!!

سه‌شنبه 17 شهریور 1394 @ 05:26 ق.ظ

محبوبم

گلوی خشکیده ام را با جامی  لبریز تازه کن

گاهی باید نشئه بود تا بتوان گفت....

اگر که بتوان گفت...!

شنبه 7 شهریور 1394 @ 03:32 ب.ظ

چشمهام را

با لبخند محوی روی لب هام

و آوازی کهنه در گلوم

و خیال بوسه های تو روی موهام

رو به بودنت میبندمو

تو

در خیالم

جان می گیری... موج می زنی... شعر می خوانی

آرام می خوابم

سهم کمی نیست...

   1       2       3       4       5       ...       11    >>